..و هنگامیکه سیاوش به سخنان ناروا و خواسته هوسباز دل سودابه توجه نکرد، ‌سودابه ترسید که سیاوش او را بدنام کند و سرش راپیش کاووس‌شاه فاش نماید، پیشدستی کرد و...

بشر اصولا دارای سجایای بیشمار اخلاقی و خصوصیات بی حد ذاتی است. بشر در مقابل هر پیش آمد گوارا و ناگوارا واکنشی ازخودنشان می دهد. این واکنش گاهی زاده عاطفه، احساس و مهر بوده و زمانی زاده خشم، کینه و بغض است. عقل و خرد و هوش و ذکاوت هم کم وبیش در هر دو حال تأثیری دارد. قلب انسان را گاهی به سنگ خارا و زمانی به شیشه نازک و شفاف تشبیه کرده اند و به همین سبب است که گاهی در مقابل حوادث مانند سنگ سخت و صبور و زمانی مانند شیشه نازک و زود شکن است. بشر بهنگام شادی می خندد و به هنگام ماتم و عزا گریه می کند. خنده و گریه هر دو غریزه ای در وجود بشر هستند که شدت و ضعف آن بستگی به شدت و ضعف شادی و غم دارد. بشر در مرگ عزیزان بی اختیار گریه می کند و قطرات اشک را از دریای بیکران و روشن چشم به گونه خویش می چکاند و همراه این گریه و ریختن اشگ حرکاتی از خود نشان می دهد. گاهی این حرکات موزون و زیبا بوده و زمانی چندش آور و زشت است. یکی ناله می کند و با صدای بلند می گرید و دیگری زمزمه می کند و آهسته اشک می ریزد و موی سروصورتش را می کند. سومی صورتش را می خراشد و موی سرش را از ریشه می کشد تا صمیمیت و وفایش را نسبت به عزیزان خویش یا دوست از دست رفته اش طاهر کند و اندکی نیز از غم درونش بکاهد. غمی که او را رنج می دهد و فقط با کریه تسکین پیدا می کند. می گویند احساس و عاطفه ی بیش از حد در بشر باعث شدت گریه می شود و هرچه گریه کند از شدت غمش کاسته می شود. مثلی است معروف که می گویند: «بگذار گریه کند تا عقده نکند». گریه داروی مسکن است که غم درون را می کاهد و بار اندوه را سبکتر می کند. این است که از قدیمترین ایام که بشر خود را شناخت گریه کرد. حضرت آدم پیامبر اولین برای اشتباه خویش گریست، زیرا از بهشت بیرونش کرده بودند. یعقوب نبی در فراق یوسف گم گشته اش گریه کرد دیگران برای عزیزان از دست رفته گریه کرده و می کنند. گریه در هر محل و هر شهر و مرزی با رسمی توأم بوده است و امروزه تیز اثرات آن تا اندازه ای باقی مانده است. مثلا در اطراف شهرستان کرمانشاهان و لرستان بهنگام سوگواری برای عزیزان خویش زنان با لهجه محلی (Vi-Vi) وی ـ وی کنان گریسته و با انگشتان دست پوست صورت خویش را می خراشند و موی سرشان را می کنند. این رسم سابقه تاریخی دارد، زیرا کندن مو و خراشیدن رو بهنگام شیون، از زمان بسیار دور معمول و یک رسم دیرینه بوده است. در بین زنان این رسم بیشتر رواج داشته است زیرا دو نمونه از مجسمه های زن عریان در حال گریه و خراشیدن صورت در موزه ایران باستان دیده می شود که از حفاری تپه مارلیک (چراغعلی تپه) بدست آمده اند و بهترین و گویاترین شاهد بر این ادعاست. (ش 1 و 3).

در شاهنامه فردوسی از این رسم بارهاسخن گفته شده است بدین معنی که فردوسی روانشاد در سوگها وغمهای متعددی که برای قهرمانان کتابش رخ داده است از این رسم یاد کرده است و من چند نمونه از آنها را ذیلا از شاهنامه نقل می کنم: هنگامیکه ایرج شاهنشاه پیشدادی کشته شد، شاه فریدون برایش گریه کرد و موهای سر خویش را کند و همه مردم کشورش عزادار شده و جامه سیاه پوشیده و در غم شاه شرکت جستند: فریدون سر شاه پور جوان بیامد ببر بر گرفته نوانبر آن تخت شاهنشهی بنگرید سرتخت را تیره بی شاه دیدبر افشاند بر تخت خاک سیاهبکیوان بر آمد فغان سپاه همی سوخت کاخ و همی خست روی همی ریخت اشک و همی کند موی گلستانش برکند و سروان بسوختبیکبارگی چشم شادی بدوخت براین گونه بگریست چندان بزارهمی تا گیارستش اندر کنارزمین بستر و خاک بالین اوی شده تیره روشن جهان بین اویسراسر همه کشورش مرد و زنبهر جای کرده یکی انجمن همه دیده پر آب و دل پر زخون نشسته به تیمار مرگ اندرون همه جامه کرده کبود و سیاه نشسته باندوه با سوک شاد چه مایه چنین روز بگذاشتندهمه زندگی مرگ پنداشتند

هنگامیکه شاه فریدون پیشدادی می خواست با ضحاک بجنگد، پیش مادرش فرانک آمد و با مادرش خداحافظی کرد فرانک برای فریدون گریه نمود و از خدواند پیروزی برایش طلبید: فرو ریخت آب از مژه مادرشهمی خواند باخون دل داورش به یزدان همی گفت زنهارمنسپردم ترا ای جهاندار من

زمانیکه شاه فریدون در گذشت شاه منوچهر نوه ایرج برای جدش گریه کرد:پراز خون دل و پر ز گریه دو رویچنین تا زمانه سر آمد بر اوی فریدون شد و نام از او ماند باز برآمد چنین روزگاری دراز منوچهر یک هفته با درد بوددو چشمش پر آب و دورخ زرد بود

زمانیکه رودابه مادر رستم می خواستند رستم را بدنیا آورد چون زادتش سخت شد زال به بالینش رفت و به حال او زار زار گریه کرد و موهای خویش را کند: چنان شد که یکروز از او رفت هوش از ایوان دستان برآمد خروشیکایک بدستان رسید آگهیکه پژمرده شد برگ سرو سهیببالین رودابه شد زال زر پراز آب رخسار و خسته جگر شبستان همه بندگان کنده مویبرهنه سر و موی تر کرده روی

هنگامیکه رستم شکم سهراب را درید و فهمید که سهراب پسر خودش بوده است، شیون کرد و گریبان خویش را چاک داد.«بگو تا چه داری ز رستم نشان که گم باد نامش ز گردنکشان که رستم منم کم نماناد نامنشیناد بر ماتمم پور سام» بزد نعره و خونش آمد بجوشهمی کند موی و همی زد خروش

و هنگامی که رستم نشان خویش را در بازوی سهراب یافت دوباره گریه کرد:چوبگشاد خفتان و آن مهره دید همی جامه برخویشتن بر دریدهمی ریخت خون و همی کند مویسرش پر ز خاک و پر آب روی

و زمانیکه خبر مرگ سهراب را به رستم دادند فریاد کشید و موهایش را کند و زار زار گریست و صورتش را خراشید: چو بشنید رستم خراشید رویهمی زد به سینه همی کند موی پیاده شد از اسب رستم چو بادبجای کله خاک بر سر نهاد

و هنکامیکه رودابه تابوت سهراب را دید گریه کرد:چو رودابه تابوت سهراب دیدز چشمش روان جوی خوناب دیدبزاری همه مویه آغاز کرد همی بر کشید از جگر باد سرد

و زمانیکه به تهمینه خبر رسید که سهراب کشته شده است با صدای بلند گریه کرد و صورتش را خراشید:به مادر خبر شد که سهراب کردز تیغ پدر خسته گشت و بمردخروشید و جوشید و جامه درید بزاری بر آن کودک نا رسیده برآورد بانگ غریو و خروش زمان تا زمان زو همی رفت هوش مرآن زلف چون تاب داده کمندبانگشت پیچید و از بن بکند بسر برفکند آتش و برفروخت همی موی مشکین بآتش بسوختهمی گفت و می خست و می کند موی همی زد کف دست برخوب رویز بس کو همی شیون و ناله کردهمه خلق را چشم پر ژاله کرد بپوشید پس مویه کرد و گریست همان نیلگون غرق گشته بخون بروز و به شب مویه کرد و گریست پس از مرگ سهراب سالی بزیستسرانجام هم درغم او بمرد روانش بشد سوی سهراب کرد

و هنگامیکه سیاوش به سخنان ناروا و خواسته هوسباز دل سودابه توجه نکرد، سودابه ترسید که سیاوش او را بدنام کند و سرش راپیش کاووس شاه فاش نماید، پیشدستی کرد و سروصدا راه انداخت و بخاطر غمی که او را رنج می داد زارزار گریه کرد: از آن تخت برخاست با خشم و جنگ بدو اندر آویخت سودابه چنگ بدو گفت «من راز دل پیش تو بگفتم نهانی بد اندیش تو«مرا خیره خواهی که رسوا کنی به پیش خردمند رعنا کنی»بزد دست و جامه بدرید پاک بناخن دو رخ را همی کرد چاک بر آمد خروش از شبستان اویفغانش ز ایوان بر آمد بکوی بگوش سپهبد رسید آگهیفرود آمد از تخت شاهنشهیبیامد چو سودابه را دید روی خراشیده و کاخ پر گفتگوی ز هر کس بپرسید وشد تنگدلندانست کردار آنسنگدلخروشید سودابه در پیش اوی همی رفت آب و همی کند مویچنین گفت «کآمد سیاوش به تختبرآراست چنگ و برآویخت سخت«که از تست جان و تنم پر ز مهر چه پرهیزی از من تو ای خوب چهر؟«بینداخت افسر زمشکین سرمچنین چاک شد جامه اندر برم»

وقتیکه فرنگیس از گرفتاری سیاوش آگاه شد گونه خویش را خراشید و گریه کرد:فرنگیس بشنید رخرا بخستمیانرا بزنار خونین به بست بگفت این و روی سیاوش بدیددورخ را بکند و فغان برکشید

و زمانیکه فرنگیس برای نجات از مرگ به پدرش افراسیاب گفت که سیاوش بی گناه است و کشتن او برای افراسیاب خوش آیند نیست گریه کرد:«درختی نشانی همی بر زمین کجا برگ خون آورد بار کین «بسوک سیاوش همی جوشد آبکند چرخ نفرین بر افراسیابکه «شاها دلیرا گوا سروراسرافراز شیرا و کند آو را «بایران برو بوم بگذاشتی سپهدار را باب پنداشتی «کنون دست بسته پیاده کشان کجا افسر و گاه گردنکشان؟ «مرا کاشکی دیده گشتی تباه ندیدی بدین سان کشانت براه«مرا از پدر این کجا بد امید که پردخت ماند کنارم رشید»

و هنگامیکه فرنگیس دریافت سیاوش محکوم به مرگ شده است شیون کرد و موی سر و پوست صورت خویش را کند: ز کاخ سیاوش بر آمد خروش جهانی ز گرسیوز آمد بجوش همه بندگان موی کردند باز فرنگیس مشگین کمند درازبرید و میان را بگیسو به بست بناخن گل ارغوان را بخست

و زمانیکه خبر کشته شدن سیاوش را به کاووس شاه دادند زارزار گریست و جامه خویش درید و صورتش را خراشید: چو این گفته بشنید کاووس شاهسر نامدارش نگون شد ز گاههمه جامه درید و رخ را بکندبخاک اندر آمد ز تخت بلندبرفتند با مویه ایرانیانبرآن سوک بسته سواران میانهمه دیده پرخون و رخساره زرد زبان از سیاوش پر از یاد کرد

و هنگامیکه رستم به کین خواهی سیاوش سودابه را کشت گریان و نالان پیش کاووس شاه رفت و با شاه سخن گفت: تهمتن برفت از بر تخت اویسوی کاخ سودابه بنهاد روی زپرده بگیسوش بیرون کشیدزتخت بزرگیش در خون کشید به خنجر به دو نیمه کردش براهنجنبید بر تخت کاوس شاه تهمتن چو پرداخت از کار اویدلش تیزتر شد ز آزار اوی بیامد بدرگاه با سوک و درد پراز خون دو دیده دور خساره زرد همه شهر ایران بماتم شدند پر از غم بنزدیک رستم شدند

هنگامیکه رستم برای گرفتن انتقام خون سیاوش آمادگی خویش را اعلام کرد، کاووس شاه از این پیش آمد گریه کرد:نگه کرد کاوس در جهر اویچنان اشگ خونین و آن مهر اوینداد ایچ پاسخ مراو را زشرمفرو ریخت از دیدگان آب گرم

زمانی که فرامرز پسر رستم، سرخه پسر افراسیاب را اسیرکرد و بدستور رستم او را به صحرا برد سرش را درون طشت همانند سر سیاوش برید، افراسیاب آگاه شد و گریه کرد و موی سر خویش را کند:نگون شد سر و تاج افراسیابهمی کند موی و همی ریخت آب همه جامه خسروی کرد چاکخروشان بسر بر برافشاند خاک

و زمانیکه پیران قیافه هفت سالگی کیخسرو را نزد شبانان دید گریه کرد زیرا شباهت زیادی به سیاوش داماد خودش داشت: چو پیران بدید آنچنان فرو چهر رخش گشت پر آب و دل پر ز مهر

مجسمه مارلیک

شماره 7677-14677 دفتر بخش پیش از تاریخ موزه ایران باستان بین 800 تا 1200 قبل از میلاد. مجسمه زن سفالی در حال شیون به ارتفاع 5/35 سانتیمتر که در سال 1341 به وسیله استاد محترم دکتر عزت الله نگهبان از تپه مارلیک واقع در منطقه نصفی نزدیک رودبار گیلان کشف شده است. این مجسمه توخالی که احتمالا ریتون بوده است هیکل زنی را نشان می دهد که دو دستش را بر گونه خویش نهاد و مشغول خراشیدن پوست صورت خود می باشد. روی سینه آن ظرفی را آبریز ناودانی دیده می شود. روی پاها و دور گردن مجسمه نقطه چین های تزیینی وجود دارد.

بنابه وصیتی که سیاوش به اسب خویش «بهزاد» کرده بود، بهزاد پس ازسیاوش بکسی جز کیخسرو سواری نداد. زمانیکه کیخسرو می خواست اسب سیاه پدرش را از دشت و کوه بگیرد و غمگین شد و کیخسرو و گیو هم که این منظره را تماشا می کردند گریه کردند و به افراسیاب نفرین فرستادند: نگه کرد بهزاد و کی را بدید یکی باد سرد از جگر بر کشیدهمی داشت برآبخور پای خویشاز آنجا که بد پای ننهاد پیش همی بود بر جای شبرنگ زاد ز دو چشم او چشمه ها برگشادسپهدار با گیو گریان شدندچو بر آتش تیز بریان شدندگشادند از دیدگان هر دو آبزبان پر ز نفرین افراسیاببمالید بر چشم او دست و رویبر و یال میسود و بشخود مویلگامش بسر کرد و زین برنهادهمی از پدر کرد با درد یاد

و زمانیکه پیران بدست گیو اسیر شد، فرنگیس گریه کنان شفاعت پیران را کرد و گیو پیران را بخشید: به کیخسرو آنگه نگه کرد گیوبدان تا چه فرمان دهد شاه نیوفرنگیس را دید دیده پر آبزبان پر ز نفرین افراسیاب

هنگامیکه کیکاوس کیخسرو را دید اشگ شوق از دیدگانش ریخت:چو کاوس کی روی خسرو بدیدسرشکش ز مژگان برخ بر چکید فرود آمد ازتخت وشد پیش اویبمالید بر روی او چشم و روی

و زمانیکه جریره مادر فرود، کشته شدن فرود را بچشم خود دید آنقدر گریه کرد و خودش را بزمین زد تا با دشنه ای خود را کشت:فرود سیاوش بیکام و نام چو شد زین جهان نارسیده بکامجریره یکی آتشی برفروختهمه گنجها را بآتش بسوختبیامد به بالین فرخ فرود بر جامه او یکی دشنه بود دو رخ را بروی پسر بر نهادشکم بر درید و برش جان بداد

زمانیکه رستم به کوه هماون می رسد تا طوس و گودرز و لشکر ایران را یاری کند گودرز از شوق اشگ می ریزد:چو گودرز روی تهمتن بدیدشد از آب دیده رخش ناپدید گرفتند مر یکدیگر را کنار خروشی بر آمد ز هر دو بزار

وقتیکه رهام دلاور ایرانی بدستور کیخسرو «پشنگ» پدر افراسیاب را کشت افراسیاب گریه کرد و موی سر خویش را کند: سپهدار گشت از جهان ناا مید بکند آن چو کافور موی سپیدچنین گفت با موبد افراسیاب«گزین پس نه آرام جویم نه خواب»

هنگامیکه دربان بافراسیاب خبردادکه منیژه شوهر ایرانی کرده و در میان کاخ او را نگهداشته است افراسیاب از ناراحتی زیاد، گریه کرد: زدیده برخ خون مژگان برفت برآشفت و این داستان باز گفت«گرا از پس پرده دختر بوداگر تاج دارد بد اختر بود»

و زمانیکه پیران بیژن را در چنگ گرسیوز گرفتار دید و فهمید که می خواهند او را دار بزنند گریه کرد:ببخشود پیران ویسه برویفرو رفت آب ازدو دیده بروی

و زمانیکه بیژن را به چاه انداختند منیژه بر سر چاه بیژن رفت و گریه کرد:منیژه بیا مد بیک چادرابرهنه دو پای و گشاده سرابیامد خروشان بنزدیک چاه یکی دست را اندرو کرد راهچو از کوه خورشید سر بر زدی منیژه ز هر دو همی نان چدیهمی گرد کردی بروز دراز بسوراخ چاه آوریدی فراز به بیژن سپردی و بگریستیبدین پوربختی همی زیستی

و هنگامیکه منیژه اولین بار رستم را دید به حال بیژن گریه کرد از او کمک خواست: برهنه نوان دخت افراسیاببر رستم آمد دو دیده پر آب همی بایستن خون مژگان برفتبر او آفرین کرد و پرسید و گفت «نیایم ز درویشی خویش خوابز نالید او دو چشمم پر آب»

و زمانیکه بهرام بدنیال تازیانه گم شده اش رفت با کشته ای روبرو شد و بحال او گریه و زخمهایش را بست:بشد تیز بهرام تا پیش رویبجان مهربان و بدل خویش اوی برو گشت گریان ورخرابخست بدرید پیراهن او را ببست

هنگامیکه گیو و بیژن بهرام را با دست بریده و حال پریشان پیدا کردند و بی ا ختیار گریستند: دلیران چو بهرام را یافتند پر از آب وخون دیده ب شتافتند بخاک و بخون اندر افکند خوارجداگشته زودست و برگشته کارهمی ریختند آب بر چهر اوپر از خون تن ودل پراز مهر او

موقعی که رستم برزو (پسر سهراب) را بزمین می زند و می خواهد راو را ببرد «شهرو» مادر برزو گریه می کند و از رستم می خواهد که پسرش را نکشد و حقیقت را برستم می گویدرستم آگاه می شود که برزو نوه خویش و یادگار سهراب است: همی گفت و می راند خون جگر همان خاک آورد کرده بسرخمی کند موی و همی ریخت خاک همه جامه نا مور کرده چاک بدوگفت رستم که ای شهره زنمرا اندرین داستانی بزنچه گوئی مگر خواب گویی همی بدین دشت چاره چه جوئی همی

و زمانی که لهراسب کشته می شود و گشتاسب از مرگ پدرش آگاه می گردد گریه می کند: چو بشنید گشتاسب شد پر ز دردز مژگان ببارید خوناب زردبزرگان ایرانیان را بخواند شنیده همه پیش ایشان براند

و هنگامیکه بیدرفش دلاور توران، زریر شاهزاده ایران را می کشد گشتاسپ شاه گریه می کند: چو آگاهی کشتن او رسید جهاندار گشتاسپ مرگی بدید همه جامه تا پای بدرید پاک بدان تاج خرم بپاشید خاک به لشکر بگفتا کدامست شیرکه باز آورد کین فرخ زریر؟»

مجسمه مارلیک

شماره 8140-25140 دفتر بخش پیش از تاریخ موزه ایران باستان بین 800 تا 1200 سال ق.م مجسمه زن سفالی در حال شیون به ارتفاع 5/37 که در سال 1341 از حفاری تپه مارلیک یافت شده است. این مجسمه توخالی هیکل زنی را نشان می دهد که بدنش لخت و سینه هایش کاملا عریان و برجسته شود و انگشتان دو دستش را روی صورتش گذاشته و مشغول خراشیدن پوست صورت خویش اشت. بر روی پاها و دور کمر و دور گردن نقطه چین های گنده تزیینی وجود دارد که به زیبایی آن افزود است

بهنگامیکه اسفندیار در حال مرگ است برستم وصیت بهمن را می کند و می گوید از پسرم حفاظت کن و او را بفنون جنگ و تیراندازی آشناگردان من او را بتو می سپارم، در این حال رستم گریه می کند و جامه بر تن می درد: تهمتن بگفتار او داد گوشپیاده بیامد برش با خروش همی ریخت ازدیدگان آب گرمهمی مویه کردش به آوای نرم باو جامه رستم همه پاره کردسرش پرزخاک ورخش پرزگردهمی گفت «زارای نبرده سوارنیا شاه جنگی پدر شهریار«بخوبی شده در جهان نام منزگشتاسپ بد شد سرانجام من» چوبسیاربگریست باکشته گفت که «ای درجهان شاه بی یاوروجفت «روان تو بادا میان بهشتبداندیش تو بدرود هر چه گشت»

«پشوتن» راهنما و مشاور اسفندیار و بهمن پسرش و سایر دلاوران نیز در مرگ اسفندیار گریستند: جوانان گرفته سرش در کنارهمی خون ستردند از آن شهریارپشوتن بر او همی مویه کردرخی پر زخون و دلی پر ز دردپشوتن براوجامه راکرد چاکخروشان بسر بر پراکند خاک همی گشت بهمن بخاک اندرون بما لید رخ را بر آن گرم خون

زمانی که پشوتن و همراهیانش تابوت اسفندیار را حمل می کنند پیش کتایون و گشتاسپ شاه می آورند زن و فرزندان و خواهران اسفندیار و پدر و مادرش گریه می کنند:چو آگاه شد مادر و خواهراناز ایوان برفتند با دختران برهنه سروپای پرگرد و خاک ببربرهمه جامه ها کرده چاکزنان از پشوتن در آویختندهمی خون زمژگان فروریختندکه «ازتنگ تابوت سربرگشایتن کشته از دور ما را نمای»چو مادرش با خواهران روی شاه پرازمشگ دیدندوریرش سیاه بسودند از مهر یال و برش کتایون همی ریخت خاک از سرش بیالش همی اندر آویختند همی خاک بر تارکش ریختند

هنگامیکه خبرمرگ رستم و زواره را به زال دادند زال گریه کرد و یکسال هم مردم سیستان عزادار شدند و جامه سیاهبر تن پوشیدند: همی ریخت زال ازبریال خاک همی کردروی وبرخویش چاک همی گفت «زارا گو پیلتننخواهم که پوشد تنم جز کفن» به یکسال درسیستان سوک بودهمه جامه هاشان سیاه و کبود

دارا پس ازاینکه وصیت خویش را به اسکندر کرد درگذشت و اسکندربا همراهیانش درمرگ دارا گریه کرده و جامه خویش را پاره کردند:بگفت این وجانش برآمدزتن برو زاروگریان شدندانجمن سکندرهمه جامه هاکردچاک بتاج کیان بر پراکنده خاک یکی دخمه کردش به آئین اوی برآنسان که بدفره ودین اوی

زمانی که اسکندر بنا بوصیت دارا برای زن دارا (دل آرا) نامه می نویسد و دخترش (روشنک) را از او خواستگاری می کند، دل آرا بیاد شوهرش می افتد و گریه می کند و پاسخ نامه اسکندر را نیز می نویسد:دل آرای چون این سخنهاشنید یکی باد سرد از جگر بر کشیدنویسنده نامه را پیش خواند همی خون زمژگان برخ برفشاند مرآن نامه راخوب پاسخ نبشت سخنهای با مغز و فرخ نبشت سکندرزگفتاراو گشت شادبه آرام شد تاج بر سر نهاد

و زمانی که اسکندر در گذشت سپاهیانش برای او گریه کردند:ز لشکر سرا سر برآمد خروش هوا را بدرید آواز گوشهمه خاک برسرهمی بیختندبه مژگان همی خون دل ریختند.

درخاتمه بهتراست اشاره ای به عزاداریها-تعزیه خوانیها و روضه خوانیها کرده و بگویم هنگامیکه به مستمعین یک مجلس عزا می نگریم می بینیم هرکس بنوعی خود را سرگرم گریه کرده است، یکی دست را بر سر برسینه می کوبد و دیگری کف دست را بر پیشانی می زند و سومی دست را برسینه می کوبد و چهارمی موی سرش را می کند و پنجمی صورتش را می خراشد و بالاخره همه این حرکات توأم با گریه و صدای ناله وزاری انجام می گیرد و همین گریه ها و حرکاتهستند که غم درون را می کاهند و درد ناراحتی و سوزناک غم را زا میان می برند و می توان گفت که گریه در حقیقت آغازی برای روشن کردن دل است که ناخودآگاه ان حالت روحانی و لذت بخش به انسان دست می دهد.

منبع : ichodoc.ir/ غلامرضا معصومی‌

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شیون


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٢٢ | ٥:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : داریوش | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.